نام: No Country For Old Men: One Discovery Can Change Your Life, One Mistake Can Destroy It
عنوان فارسي: جايي براي پير مردان نيست
بازيگران:Tommy Lee Jones, Javier Bardem, Josh Brollin, Woody Harrelson
كارگردان: Joel Coen, Ethan Coen
فيلمنامه: Ethan Coen , Joel Coen, Cornac McCarthy
ژانر:جنايي ، درام ، مهيج
سال توليد:2007 (اكران در 19th May)
محصول كشور: امريكا
ناشر:Paramount Vantage, Miramax Films
زمان فيلم:122 دقيقه
رده بندي سني: R(براي خشونت)

خلاصه ي داستان: در يكي از صحرا هاي غرب تگزاس ، بين خريداران و فروشندگان مواد مخدر ، درگيري به وجود مي آيد كه باعث كشته شدن همه ي آنها ميشود در اين بين ماشين حاوي مواد مخدر و ساك شامل دو ميليون دلار پول باقي مي ماند.لاولين موس كه يك فرد باز نشسته است در دوران باز نشستگي خود به شكار گوزن ميپردازد. يك روز كه او مشغول شكار بود به طور اتفاقي به همان محل درگيري قاچاقچيان ميرسد او با ديدن ساك پول ، آن را بر ميدارد و به خانه ي خود ميرود از طرف ديگر صاحبان اصلي آن پول كه در بين ساك پول يك ردياب كار گذاشته بودند فرد جاني و آدمكشي را استخدام ميكنند كه پول هاي ربوده شده توسط لاولين را پيدا كند. نام آن قاتل آنتون شيگور است كه نقشش را خاوير باردم اسپانيايي بازي ميكند. او در كشت و كشتار هيچ رحم و مروتي ندارد و وقتي متوجه ميشود ساك پول شامل دو ميليون دلار پول است تصميم ميگيرد افرادي را كه او را براي يافتن پول اجير كردند بكشد و پول ها را خود صاحب شود اكنون لاولين قصد فرار كردن از دست آن آدمكش را دارد. كلانتر آن منطقه نيز از جريانات با خبر ميشود و قصد دارد كه لاولين را از مخمصه اي كه در آن قرار گرفته نجات دهد ... .

فيلم جايي براي پير مردان نيست چه از لحاظ فيلمنامه و چه از لحاظ كارگرداني در حد و اندازه هاي يك شاهكار بود و اين بار هم برادران كوئن موفق شدند همانند كارهاي قبلي خودشان اثري قابل توجه و البته به ياد ماندني را ارائه كنند.
اين فيلم نامزد دريافت چهار جايزه از جشنواره ي گلدن گلوب ، نامزد نخل طلايي كن و برنده ي ده ها جايزه ي ديگر بود. همچنين در مراسم اسكار 2008 در هشت مورد نامزد دريافت جايزه ي اسكار شده بود كه در چهار مورد موفق به كسب اين جايزه شد :
1) بهترين فيلم
2) بهترين كارگرداني براي برادران كوئن
3) بازيگر دوم مرد براي خاوير باردم
4) بهترين فيلمنامه ي اقتباسي
5) بهترين فيلمبرداري
6) بهترين تدوين
7) بهترين صدا
8) بهترين تدوين صدا
خيلي دوست داشتم كه اين فيلم اسكار بهترين فيلمبرداري رو هم مي برد ولي نشد. فيلمبرداري كار خصوصاً در ابتداي فيلم بسيار زيبا و خيره كننده بود.
كلانتر داستان فيلم (تامي لي جونز كه داستان فيلم از زبان او بيان ميشود.) در ابتداي فيلم تعريف ميكند كه پدران او همه كلانتر بوده اند و همگي در كارشان موفق بوده اند اما او بر خلاف پدرانش در اين شغل به هيچ جايي نرسيده و از اينكه نتوانسته لاولين را با وجود قولي كه به همسر او داده بود نجات دهد بسيار ناراحت است.او كه در آستانه ي باز نشستگي قرار دارد خود را شكست خورده ميپندارد و كم كم به اين فكر مي افتد كه اينجا ديگر جاي او نيست و به عبارتي ديگر جايي براي پير مردان نيست.
لاولين موس كه يك شكارچي ماهر بوده خود اكنون به يك شكار بزرگ تبديل شده است. او از برداشتن پول ها پشيمان است ولي راه باز گشتي براي خود نميبيند دائماً آن قاتل را در نزديكي خود احساس ميكند ، اضطراب تمام وجودش را فرا گرفته و مرتب محل اقامتش را از ترس آن قاتل جاني عوض ميكند. قاتلي كه خيلي كم حرف ميزند و به قولي براي حل كردن ناراحتي درونش دست به كشتار ميزند او حتي در بعضي از موارد براي كشتن يا نكشتن افراد به پرتاب سكه متوسل ميشود. (و چه بازي كرد خاوير باردم در اين نقش!)
فيلم فاقد موسيقي متن است فيلمي سر شار از سكوت كه سراسر در تعليق و تصوير گذشت. فيلمي خيره كننده و حقيقتاً شايسته ي دريافت جايزه ي اسكار بهترين فيلم سال 2007 .
نام: Juno: A Comedy About Growing Up… And The Bumps Along The Way
عنوان فارسي: جونو
بازيگران: Ellen Page, Michael Cera, Jennifer Garner, Jason Bateman
كارگردان:Jason Reitman
فيلمنامه:Diablo Cody
ژانر: كمدي ، عاطفي ، درام
سال توليد:2007 (اكران در 1 سپتامبر)
محصول كشور: امريكا ، كانادا ، مجارستان
ناشر:Fox Searchlight Picture
زمان فيلم: 96 دقيقه
رده بندي سني:PG-13

خلاصه ي داستان: ماجراي فيلم درباره ي دختر شانزده ساله اي به نام جونو مك گاف است كه گرفتار يك بارداري نا خواسته ميشود. او پس از اينكه متوجه ميشود باردار است ، تصميم ميگيرد كه بچه اش را سقط كند ، اما وقتي كه به كلينيك سقط جنين مي رود ، وحشت او را فرا ميگيرد و با راهنمايي بهترين دوستش ،لي، تصميم ميگيرد بچه اش را خود به دنيا آورد اما از آنجايي كه خود را آماده ي نگهداري از بچه نمي ديد تصميم گرفت تا از طريق آگهي هاي روزنامه زوج مناسبي را كه قادر به بچه دار شدن نيستند براي قبول سر پرستي فرزندش بيابد. ودر اين بين با مارك و ونسا آشنا ميشود. حال تنها مشكل او در ميان گذاشتن اين مسئله با پدر و نا مادريش است كه اتفاقاً با عكس العمل خوبي از سوي آنها مواجه ميشود. در ادامه ي فيلم مشكلات جونو را در خلال ماه هاي بارداريش شاهد خواهيم بود.

جونو ، ساخته ي جيسون ريتمن ، اثري كمدي-درام ، با فيلمنامه اي تحسين برانگيز و با بازي جسورانه ي الن پيج ، فيلمي بود ، بي نهايت هوشمندانه و تاْثير گذار كه هنرمندانه ، صحنه هاي كمدي را در خود گنجانده بود.
الن پيج بيست ساله در اين فيلم نقش يك دختر دوست داشتني و چرب زبان را داشت و آن چنان در اين كار خوش درخشيد كه "راجر ايبرت" منتقد مشهور در باره ي او ميگويد: «آيا واقعاً ميتوان در ميان بازي هاي امسال ، بازي بهتري از آنچه الن پيج در اين فيلم ارائه داده است پيدا كرد؟»
جونو پبش از آنكه به كلينيك سقط جنين برود در كنار دروازه ي كلينيك با دختري برخورد ميكند كه شعار «همه ي بچه ها ميخواهند به دنيا بيايند» را سر داده بود او حرف هاي آن دختر را ناديده ميگيرد و به راه خود ادامه ميدهد ولي وقتي كه خود را در كلينيك مي يابد ، ناگهان وحشتي وجوش را فرا ميگيرد كه باعث ميشود او از تصميم خود منصرف شود. او حتي در ابتداي كار ، به فكر دار زدن خود هم افتاده بود ، اما بعد با كمك بهترين دوستش ،لي، در پيدا كردن راهي براي حل مشكلش بر آمد.
"مارك" و "ونسا" يك زوج ثروتمند هستند كه قادر به بچه دار شدن نيستند. اين اصرار ونسا بود كه در روزنامه آگهي بدهند ولي مارك هنوز در خود امادگي پدر شدن را نميبيند. او كه در آستانه ي چهل سالگي قرار دارد هنوز در آرزوي تبديل شدن به يك ستاره ي راك است.
صحنه ي جالب توجهي كه در فيلم شاهد آن بوديم ، عكس العمل پدر و نا مادري جونو در برابر شنيدن خبر بارداري او بود ؛ يك پدر و مادر دوست داشتني و فهميده كه با شنيدن اين خبر رفتار بسيار منطقي را از خود ارائه دادند و در پي حل مشكل دخترشان بر آمدند.
در كنار فيلمنامه ي كار كه در حد و اندازه هاي يك شاهكار بود ، بايد به تيتراژ زيباي آن هم اشاره كنم.در مجموع جونو فيلمي است كه انتظارات هر سليقه اي را بر آورده ميكند و به دليل پايان متقاعد كننده اش ارزش بار ها ديده شدن را دارد.
اين فيلم در مراسم اسكار 2008 در رشته هاي زير نامزد دريافت جايزه ي اسكار بود :
1) بهترين فيلم
2) بهترين بازيگر زن براي الن پيج
3) بهترين فيلمنامه ي غير اقتباسي
4) بهترين كارگرداني براي جيسون ريتمن
نام:Sweeney Todd The Demon Barber Of Fleet Street: Never Forget , Never Forgive
عنوان فارسي: سوئيني تاد آرايشگر پليد خيابان فليت
بازيگران:Johnny Depp- Helena Bonham Carter- Alan Rickman- Timothy Spall
كارگردان:Tim Burton
فيلمنامه: John Logan , Stephen Sondheim , Hugh Wheeler , Christopher Bond
ژانر: موزيكال – مهيج – جنايي – ترسناك
سال توليد:2007 (اكران در 21 دسامبر)
محصول كشور: امريكا
ناشر:Dream Works , Warner Bros
زمان فيلم:117 دقيقه
رده بندي سني:R (براي خشونت)

خلاصه ي داستان: فيلم سوئيني تاد داستان آرايشگر پليدي به اسم بنجامين باركر است كه بعد از پانزده سال گذراندن دوره ي تبعيد در كشور اسپانيا دوباره به لندن بازگشته و قصد خونخواهي و انتقام گيري را دارد او اكنون با اسم مستعار "سوئيني تاد" قصد دارد كه با كمك خانم لاوت كه در طبقه ي پايين سلماني قديمي اش يك كافه دارد از قاضي شهر ، تورپين انتقام همسر و دختر خود را بگيرد چرا كه پانزده سال پيش قاضي تورپين كه به همسر زيباي او نظر داشت او را به يك جرم واهي به كشور اسپانيا تبعيد كرد تا اينكه خود با همسر او ازدواج كند. او اكنون از طريق خانم لاوت مطلع ميشود كه همسرش به دست قاضي تورپين مسموم شده و دخترش هم اكنون تحت سرپرستي اوست. او در صدد است كه سلماني قديمي اش را دوباره بر پا كند تا از اين راه انتقام خانواده اش را از قاضي شهر بگيرد. اما چگونه؟ شما را به ديدن اين فيلم دعوت ميكنم.

سوئيني تاد فيلمي بود بر مبناي يك نمايش موزيكال موفق ، ششمين همكاري تيم برتون و جاني دپ و چهارمين همكاري او با همسرش يعني هلنا بونهام كارتر.اين فيلم نيز به مانند كار هاي قبلي تيم برتون داراي فضاي فانتزي مخصوص به كارگردان بود ولي فضاي كمدي كارهاي قبلي او را نداشت بلكه فضاي فيلم آنچنان خشونت آميز و هولناك بود كه ميتوان از آن به عنوان تيره ترين و عبوس ترين كار تيم برتون نام برد و به هيچ وجه فضاي موزيكال فيلم از خشونت فيلم نكاست.
چيزي كه در اين فيلم بيش از همه چيز به چشم ميخورد خشونت بي اندازه بود ؛ سوئيني تاد به روي گردن همه ي مشتريان از همه جا بي خبرش تيغ ميكشيد و سپس از طريق يك سرسره ي مخفي لاشه ها را به طبقه ي پايين سلماني اش يعني همان كافه ي خانم لاوت مي فرستاد تا او گوشت آنها را در چرخ گوشت هاي بزرگي چرخ كند و پيراشكي كند و به همان ساكنان از همه جا بي خبر لندني بفروشد و كاسبي راه بيندازد.
آرايشگر داستان ما در جريان انتقام جويي اش به چنان جنوني كشيده ميشود كه به هيچ يك از مشتريانش رحم نميكند و در حالي كه به ياد دخترش يوهانا آواز ميخواند خرخره ي مشتريانش را با تيغ اصلاح ميدرد.
تيم برتون كه ظاهراً از تماشاي نسخه هاي تئاتري نمايش سوئيني تاد لذت نبرده در باره ي كار خودش ميگويد: اين است اجراي درست موزيكال غير متعارف «سوئيني تاد» ، همان كه ديگران نتوانستند.
از نقاط قوت اين فيلم بايد به دكور ، گريم و موسيقي آن اشاره بكنم كه خيلي خوب از آب در آمده بود. در كنار اين ها تيتراژ آغازين فيلم هم قابل تحسين بود اما چيزي كه در اين فيلم بيش از همه چيز مي درخشيد بازي جاني دپ بود كه شايسته ي دريافت جايزه ي اسكار بود.(البته از حق نبايد بگذريم ؛ بازي دنيل دي لوئيس در خون به پا خواهد شد خيره كننده بود.)
اين فيلم در مجموع نامزد دريافت سه جايزه ي اسكار هم بود:
1) بهترين بازيگر مرد براي جاني دپ
2) بهترين كار گرداني هنري براي تيم برتون
3) بهترين طراحي لباس

نام: Michael Clayton: The Truth Can Be Adjusted
عنوان فارسي: مايكل كلايتون
بازيگران: ilda Swinton- Sydney Pollack George Clooney – Tom Wilkinson-T
كارگردان: Tony Gilroy
فيلمنامه: Tony Gilroy
ژانر: درام ، مهيج
سال توليد: 2007 (اكران در 31 آگوست)
محصول كشور: امريكا
ناشر: Warner Bros
زمان فيلم: 119 دقيقه
رده بندي سني: R

خلاصه ي داستان: داستان فيلم درباره ي فردي به اسم مايكل كلايتون (جرج كلوني) است. او وكيل يك شركت حقوقي بزرگ به رياست آقاي مارتي باچ است و وظيفه ي او در اين شركت برطرف كردن مشكلات حقوقي موكلين شركت است. او در زندگي خود با مشكلات زيادي مواجه است ، حتي همسرش او را طلاق داده است و پسرش هنري با همسرش زندگي ميكند. از طرف ديگر او مقدار زيادي از سرمايه اش را بر سر قمار از دست داده و همينطور به خاطر يك سرمايه گذاري اشتباه هفتاد و پنج هزار دلار بدهي بالا آورده است. او علاوه بر اين مشكلات به تازگي وارد يك جريان شغلي جديد نيز ميشود ؛ آرتور ادنز (تام ويلكينسون) ، يكي از وكيلان شركت آقاي باچ ، وكيل خصوصي شركت يونورث ، توليد كننده ي دفع آفات كشاورزي ، است. او پس از مدتي وكالت براي اين شركت ، به افشاي حقايقي بر عليه اين شركت ميپردازد. مديران اين شركت نيز با آقاي باچ تماس گرفته و موضوع را با او در ميان ميگذارند. باچ هم مايكل را براي حل مشكلات اين شركت ماْمور ميكند. اما مايكل در حين بررسي اين پرونده متوجه فساد هاي زيادي در پشت پرده ي اين شركت ميشود.

مايكل كلايتون فيلمي بود اندكي بالاتر از متوسط و نه در حد و اندازه هاي نامزدي جايزه ي اسكار بهترين فيلم. شخصيت اول اين فيلم فردي بود ، درون گرا و آسيب پذير در برابر مسائل اجتماعي كه به نظرم جرج كلوني خيلي خوب از عهده ي بازي اون بر اومد. او كه از كار خود خسته شده است به دليل مشكلات مالي كه دارد مجبور به ادامه ي كارش است.
اين فيلم در مراسم اسكار 2008 نامزد دريافت هفت جايزه ي اسكار بود:
1) بهترين فيلم
2) بهترين بازيگر مرد براي جورج كلوني
3) بهترين كارگرداني براي توني گيلوري
4) بازيگر دوم زن براي تيلدا سوئينتون
5) بازيگر دوم مرد براي تام ويلكينسون
6) بهترين فيلمنامه ي غير اقتباسي
7) بهترين موسيقي متن
از نقاط قوت اين فيلم مي توان به بازي بازيگران آن و همچنين ديالوگ ها و فيلمنامه ي آن اشاره كرد به طوري كه هر سه بازيگر اصلي اين فيلم ، به عنوان نامزد دريافت جايزه ي اسكار انتخاب شدند كه تيلدا سوئينتون موفق شد اين جايزه رو كسب كنه البته او خيلي خوب تونسته بود از عهده ي بازي شخصيت مضطرب كارن بر بياد ولي به نظرم در حد و اندازه ي اسكار نبود.(البته هنوز بازي ساير نامزد هاي اين جايزه رو نديدم شايد اين بهترين بازي بود!)
ديالوگ هاي فيلم در عين فشردگي خيلي دقيق و حساب شده بودند و فيلمنامه خيلي خوب تونست كه از ابتدا تا انتها ذهن بيننده رو به تسخير خودش در بياره. در كنار اين ها موسيقي فيلم نيز بسيار زيبا و آرام بود و واقعاً به جا كار شده بود ؛ حقيقتاً شايسته ي نامزدي دريافت جايزه ي اسكار .
تدوين فيلم به گونه اي بود كه بعد از گذشت حدود پانزده دقيقه از فيلم ، فلاشبكي به چهار روز پبش خواهيم داشت و كشمكش هاي اصلي داستان را در همين چهار روز شاهد خواهيم بود نحوه ي تدوين فيلم در باز خواني صحنه هاي آغازين فيلم در انتهاي كار خيلي خوب و حساب شده بود.
در طرف مقابل بر خلاف اينكه فيلمنامه خيلي خوب نقش مايكل و كارن و ساير شخصيت ها را پرورانده بود اما در پرداختن به رابطه ي بين آنا و آرتور و همچنين اقدامات آرتور عليه شركت يونورث ، اندكي دچار ضعف بود.
در كل "مايكل كلايتون" يك داستان ساده نبود و فيلمي است كه بايد ديده شود.
نام:Babel
عنوان فارسي: بابل
بازيگران: Brad Pitt – Cate Blanchett – Gael Garcia Bernal – Koji Ykusho
كارگردان: Alejandro Gonzalez Inarritu
فيلمنامه: Alejandro Gonzalez Inarritu , Cuillermo Arriaga
ژانر:درام ، مهيج
سال توليد:2006 (اكران در 23rd May)
محصول كشور: امريكا ، مكزيك
ناشر: Paramount Pictures- Paramount Vantage
زمان فيلم: 142 دقيقه
رده بندي سني: R

خلاصه ي داستان: فيلم بابل روايتگر چهار داستان است كه به نوعي به يكديگر پيوند خورده اند. يك خانواده ي مراكشي كه به تازگي از يك شكار چي ، تفنگي را براي حفاظت از دامهايشان از شغال هاي اطراف خريداري كردند. يك روز كه دو پسر اين خانواده در حال امتحان كردن برد آن تفنگ بودند به عنوان هدف ، اتوبوسي را كه در حال عبور از جاده بود انتخاب كردند. در آن اتوبوس عده اي توريست بودند كه دو تاي آنها يعني ريچارد و سوزان (برد پيت و كيت بلانكت) نقش آفرينان داستان دوم فيلم هستند. گلوله اي كه آن دو پسر شليك كردند به سوزان اصابت كرد و باعث مجروح شدن او شد. داستان سوم درباره ي يك زن مكزيكي به نام آميليا است كه از بچه هاي ريچارد و سوزان پرستاري ميكند او كه قرار است به مراسم عروسي پسرش در مكزيك برود به دليل حادثه اي كه براي والدين بچه ها اتفاق افتاده مجبور است در امريكا بماند و از بچه هاي اين زوج توريست امريكايي مراقبت كند. اما در اين بين ، او تصميم ميگيرد كه بدون اجازه ي والدين بچه ها ، آنها را نيز همراه خود به مكزيك ببرد كه در راه بازگشت با مشكلاتي مواجه ميشوند. و نهايتاً در داستان چهارم ماجراي يك دختر كر و لال ژاپني را شاهد خواهيم بود كه به شدت در معرض كم توجهي اطرافيانش قرار گرفته. جدا از اين مسائل پدر اين دختر صاحب اصلي تفنگي است كه با آن ، توسط آن دو پسر بچه به سوي اتوبوس تير اندازي شده بود پليس كه اين اتفاق رو يك حركت تروريستي ميدونه در پي يافتن صاحب اصلي اين تفنگ يعني پدر همين دختر بر مي آيد.

بابل پنجمين كار فيلمساز مكزيكي ، آلخاندرو گونزالس ايناريتو ، است. و از آن به عنوان قسمت سوم سه گانه ي "عشق سگي ، بيست و يك گرم و بابل" نام ميبرند
بابل فيلمي بود كه مسائل بسيار حساس انساني رو مطرح ميكرد ، فيلمي كه به طريقي خاص روابط انسانهاي دنياي امروز را نقد ميكند و به عدم درك متقابل انسان ها از هم اعتراض ميكند. ما در اين فيلم شاهد خطاي انسان در مقابل هم نوعش ، ترس آدم ها از يكديگر و تقابل فرهنگ ها هستيم.
حال نگاهي به داستان اسطوره اي "بابل" بيندازيم:
در آغاز همه انسانها به یك زبان صحبت میكردند تا روزی كه نمرود، پادشاه بابل تصمیم میگیرد برج بلندی بسازد تا به جایگاه خدا دست پیدا کند و خداوند از این عمل به خشم میآید و عذابی نازل می كند كه سازندگان برج، هر یك به زبانی صحبت كنند و حرف همدیگر را نفهمند و بعد هم برج را با طوفان بزرگی در هم میریزد و مردم بابل را در سراسر دنیا پراكنده میكند .
از اين داستان اسطوره اي در هنر و ادبيات به عنوان نماد عدم درك متقابل انسان ها و سوء تفاهم بين ملت ها و سرچشمه ي جنگ ها و كشتار هاي بشري استفاده شده است. و اين فيلم چه خوب توانسته است اين مهم را به تصوير كشد.
دختر ژاپني كه در اين فيلم شاهد آن هستيم يك نمونه ي بارز از عدم درك متقابل انسان ها و عدم توانايي آنها در برقرار كردن ارتباط است به گونه اي كه در فيلم ميبينيم اين دختر ژاپني يراي جلب توجه پسر هاي اطرافش دست به هر عمل نا هنجاري ميزند. (و چه زيبا ، فيلم ، گنگي و گمي را براي ما از ديد دختر ژاپني به تصوير كشيد.)
از طرف ديگر شاهد هستيم كه پليس بين الملل تير اندازي به اتوبوس توريست ها را به منزله ي يك حركت تروريستي قلمداد كرده كه اين خود نمونه ي بارزي بود بر عدم اعتماد ملت ها به يكديگر.
رفتار پليس لب مرز مكزيك و مسائل سياسي كه باعث تاْ خير در كمك رساني به سوزان شده بود نيز نمادي بود از اين مهم.
در مجموع فيلم خيلي خوبي رو از ايناريتو شاهد بوديم ، فيلمي به سبك كارهاي قبلي اش. (شخصاً از عدم خطي بودن نمايش فيلم هاي ايناريتو لذت ميبرم.)
لازم به ذكر هست كه اين فيلم موفق به كسب جوايز بسياري از جشنواره ي گلدن گلوب و همچنين دريافت جايزه ي اسكار بهترين موسيقي متن در سال 2007 شد.
براي نوشتن قسمت هايي از نقد اين فيلم از وبلاگ روح تکانی كمك گرفتم.